منِ عاشق و عشقِ من

من از عهد آدم تورا دوست دارم...

سلام. من الان یک خانومی هستم که لپ سمت چپم بادکرده و خیلی دردمیکنه.آخه دیروز که 5شنبه باشه رفتم جراحی دندون عقل.خیلی درد داشت.دردش تا مغز استخونم هم رسید.دندونای طرف راستمو 10ماه پیش جراحی کردم اما اینقدردرد نداشت.چقدرم گرونه ها.البته بیچاره اونایی که بیمه ندارن.دکتر میگفت اینورریشش قوی تر بوده.هفته دیگه هم باید برم بخیه هاموبکشم.دعاکنید عفونت نکنه...

از 2شنبه بگم که صبح بامامانی وآجی رفتیم بازاربزرگ.فقط مامانی خریدداشت ماهم محض تنوع رفتیم.از اونجاهم مامانی یه کیف پسندید ومیخاست حساب کنه که من رفتم حساب کردم و شد کادوی روزمادر و خیالم راحت شد{#emotions_dlg.e19}

واسه ناهار هم رفتیم مسلم و کلی چسبید.جای عشقم هم خیلی خالی کردم...

3شنبه مادرشوهری اینا رفتن جواب آزمایشمو گرفتن و در کمال ناباوری هیچیم نبود.حتی کم خونی هم ندارم و فقر آهن و...هیپچی خداروشکر.فقط یه کوچولو ویتامین D بدنم کمه که 8تادونه قرص داده 13000تومن.هفته ای یه دونه.معدم روهم گفت زخم معده نیست اما خیلی حساس شده و باید خیلی مراقب باشم{#emotions_dlg.e20}

یه تیکه از اسمس های 4شنبه مون:

عشق:آرزو دارم فقط یک بار سرتو بزاری رو سینه ام تا صدای نامنظم قلبم رو بشنوی فقط از این میترسم که قلبم به احترامت بایستد..

خانومی:درتقدیر خداوندنوشته نشده حتی لحظه ای زندگی من بی تو.چه مرده باشی و چه دور ازمن.....ومن ایمان دارم به تقدیر خدا........(خانومی)

5شنبه صبح رفتم جراحی و قرار بود از مبین نت بعدازظهر بیان واسه نصب وایمکس که از شانس ما آنتن نداشت هیچ جای خونه نصب نشد.

تاظهر خیلی دردداشتم و مادرشوهری ایناقراربود برن خونه برادرشوهری واسه خدافظی که قرارشد اگه من بهتر شدم ماهم بریم.من بهتر نشدم اما چون دیدم عشقم دلش هوای نی نی روکرده گفتم بریم.رفتیم اونجا و کلی هم باجاری حرفیدم درمورد زایمان و ...واینکه خیلی پشیمونه که سزارین کرده!

شام هم رفتیم بابی ساندز دربند(پاتوق جوونی های پدرشوهری و مادرشوهری).

بعدش هم رفتیم عید دیدنی خونه یکی از دوستای پدرشوهری که 20000هم عیدی گرفتیم.اونجاهم کلی حالم بدشد.

چون نمیتونستم بعدازجراحی چیزی بخورم مادرشوهری واسه ناهاربرام سوپ درست کرده بود اما من چون زیادی مظلومم دیگه(جدی میگما)نگفته بودم گشنمه و ساعت 4بعدازظهر سوپ خوردم و تاشب هم هیچی نخوردم.دکتر معده هم گفته بود 1دقیقه هم نباید گرسنه بمونم و خلاصه تو عیددیدنی رنگ وروم عوض شد و مرگو جلوی چشام دیدم.زود اومدیم خونه و حالم بهتر شد الحمدلله...

جمعه هم که ناهاررفتیم خونه مادرشوهری و برگشتیم عشق رفت کولر رو راه انداخت و ساعت 5هم بردیمشون فرودگاه.7:30پرواز داشتن.برنمیگردن تا مهمونی که احتمالا 29خرداده.

بعدم اومدیم خونه مامانم اینا و فرداهم از اینجامیریم سراغ کارامون.

دندونم خیلی دردمیکنه.خیلییییییییییییییییی.دعاکنید بهترشم.دردش رو اعصابم تاثیر میذاره مثل اینکه{#emotions_dlg.e27}

+دوستای عزیزم عرضم به خدمتتون که از اونجایی که خیلی دوستون دارم همیشه بهتون سرمیزنم اما چون دایال آپ بسیار کنده بعضی اوقات نمیتونم واستون کامنت بزارم یا اینکه از ترس اینکه قطع نشه خیلی مختصر مینویسم.حمل بر بی توجهی و بی ادبی من نذاریدااااااااااا.بخدا همین که هرروز میام و میخونمتون خیلی کار سخت و زمان بریه امادوستون دارم     و براتون ارزش قائلم.دعا کنیدزودی پرسرعت دارشیم{#emotions_dlg.e28}

+عاشقانه نوشت:عزیز دلم وقتی فهمیدی جواب آزمایشم خوبه و گفتی *آخیش.خداروشکر*خیلی بهم چسبید.انگار که 2هفته دعاکرده بودی و خسته شده بودی که گفتی آخیش و خداروشکر کردی که جواب دعاهاتو داده.دوست دارم

+خدا نوشت: ممنون که مواظبمی و هواموداری.که همین فقط برام کافیه.غیر ازاینه؟

الیس الله بکاف عبده......

نوشته شده در جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

سلام سلام.اگه دوست دارید زود به زود هم بیام بنویسم که انقد طولانی نشه هم بهتون سر بزنم دعا کنید پرسرعت دار شویم....

خوب 5شنبه که خونه مامانم اینا بودم و عشقم هم ماموریت.داداشی رفته بود نمایشگاه کتاب و منو مامان و بابا تنها بودیم که با مامان ،بابارو زور کردیم که بریم نارمک. عشقم هم تو راه برگشت بود و قرار شد اونجا بهمون بپیونده.خلاصه رفتیم و منم عشقمو که کلی دلم براش تنگیده بود دیدم و رفتیم تو یه صندل فروشی که مامان کفش راحتی بخره.بابا رفت حساب کرد و داشتیم میرفتیم بیرون که یهو برق مغازه رفت. کارگرای مغازه هم بدو بدو اومدن جلوی در که نذارن کسی بره بیرون.چون جلوی درشون سنسور داشت.حدود 20 نفربودیم.منم که همش داشتم آقایی رو دعوت به آرامش میکردم که قاطی نکنه که دیدم بابایی جونم رفته و داره کاملا منطقی و باادب با کارگر بیشعور و بی ادب حرف میزنه.منم عشقم رو فرستادم بره پیش بابایی تا مواظبش باشه.یهو صدارفت بالا و همه شاکی و بزن بزن.....همه از مغازه رفتیم بیرون که دودسته شدیم. چند تا کارگر مغازه و بقیه مشتری ها.وگل سرسبد دعوا هم که آقایی ما......بله.منم دیدم اون آشغال فحش داد و عشق منم که حساس رو فحش اومد گوشی رو برداره از جیبش که بزنگه به پلیس که بابام گوشی رو از دستش قاپید.

پلان آخر:من رومو کردم اونور و دیدم کارگره وحشیانه داره میره به سمت عشق من.دیگه نفهمیدم چی شد.دستمو گرفتم به پشت لباسش(طوری که دستم بهش نخوره)چنان کشیدمش که رفت لای در مغازه و گذاشتم قشنگ تو چهار چوب در قرار بگیره که در رو(در مغازه از این شیشه ای های محکم که دستش فلزیه بود)باز کردم و محکم بستم.صدای کلشو شنیدم.(خیلی باحال بود.جاتون خالی)

+پلان آخر از زبان عشقم: مشتمو آماده کردم همینجوری اومدم به سمت کارگره که دیدم داره با یه نیروی قوی به عقب کشیده میشه و بعدشم رفت لای در.نگاه کردم دیدم پشتش خانوم قهرمان من ایستاده.....

بعد از این اتفاق کارگره رفت تو و دیگه بیرون نیومد!!!!!!!!!!

+عشقم دعوارو وقتی شروع کرد که پسره دستشو گذاشت جلوی در و نذاشت کسی بره بیرون و عشق هم فکر کرد من پشت دستشم و دستش به من خورده که گفت:  هووووووووووو دستو بنداز.هوووووووو

خداروشکر به خوبی و خوشی تموم شد اما من فهمیدم که همسر عزیزم درمورد من خیلی حساسه و من نباید اونو در این جور موارد تحریک کنم و اینکه طاقت ندارم ببینم کسی داره به عزیزانم حمله میکنه و واقعا خداتو اون لحظه نیرویی بهم داد.

ولی کلا خیلی خندیدم و باخودم حال کردم.

جمعه صبح رفتیم نمایشگاه و 60 تومن کتاب خریدیم. کتابای من: دنیای سوفی- برزخ اما بهشت- دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم- تهوع(از داداشی هم کافکا درکرانه و خانم دلوی رو گرفتم بخونم). عشقم هم 2تا کتاب زبان و یه کتاب مدیریتی خرید. تو نمایشگاه مادرشوهر زنگ زد و گفت یه مفاتیح الجنان براش بخریم.ماهم که از خدا خواسته مونده بودیم کادوی روز مادر براش چی بخریم گفتیم اینو میدیم و قبلا هم گفته بود فلش لازم داره که اونم میدیم.خلاصه تا 2:30 نمایشکاه بودیم بعدش رفتیم رستوران کباب خوردیم(چون دیگه فست فود قدغنه)ورسیدیم خونه با قاشق افتادیم به جون هندونه بیچاره که چقدرم چسبید....شبش گفتیم بریم خونه مادرشوهری واسه تبریک که خونه برادرشوهری بودن(دیگه نمیشه از خونه نوه بیان بیرون.باید دست به کارشم فکر کنم.)گفتیم فردا که شنبه باشه میایم.

شنبه صبح همش منتظر اسمس تبریک از عشق بودم.که ساعت 11 اسمس زد:

خانومی گلم روزت مبارک.امیدوارم زود مادرشی تا روز مادر رو بهت تبریک بگم.بوس

منم جواب دادم:خیلی ممنون.زحمت کشیدید.

اونم جواب داد:منو اذیت نکن عشقم.....  

امکان نداره درروز ما کمتر از 3بار باهم حرف بزنیم تلفنی اما اون روز عشق اصلا بهم نزنگید و منم شاکی حتی اومدم خونه میس ننداختم براش.که اون زنگید و گفت مامانش زنگیده که شب رو یادآوری کنه و گفت میاد خونه باهم میریم خونشون.(منم همین جاشک کردم که نقشه ای در میان است.چون فاصله خونه ماتا اونا 10دقیقه پیاده رویه که معمولا میخایم بریم عشق دیگه نمیادخونه و من میرم وسط راه دم ایستگاه اتوبوس و از اونجا میریم)زنگ رو که زد دقت کردم دیدم هیچی دستش نیستو کاخ آرزوهام ویران شد!

از در اومد تو و یه شاخه گل رز قرمزآتشین گنده شاخه بلند تودستاش بود(من عاشق رزم فقط.اونم رز هلندی گنده با شاخه بلند و بدون تزیین یا فقط روبان) گرفتم و .... بهم گفت که امروز سرش خیلی خیلی شلوغ بوده اما این که زنگ نزده هم نقشه بوده که من فکر کنم خیلی  درجریان نیست!!!!!!!!عشقه دیگه.چیکارش کنم؟

کادو هم بهم پول داد که خودم هرچی دوست دارم بخرم.ولی من اصلا اصلا انتظار پول رو نداشتم آخه خوب میدونم وضع عشقم چه جوریه دیگه.خداییش عشق عزیزم خاطره هیچ مناسبتی رو بدون کادو برام نذاشته.خیلی ماهه.در هرشرایطی.

شب هم رفتیم خونه مادرشوهری اینا و کادوش رو دادیم.پدرشوهری کیک خریده بود. وخبردادن که دوباره میخان برن کیش و معلوم نیست مهمونی کی بشه.که منم گفتم از اول تا 14تیر امتحانامه که اون موقع نندازه مهمونیشو. راحتی هاشم عوض کرده بود به خاطرمهمونی که البته هنوزنیاوردن.بعدم تعریف کردن که نی نی یه کوچولو زردی گرفته و خیلی خوردنی شده و ... بااین حرفاشون دل من و عشقمو پروندن پیش نی نی خودمون.

خونه مامانی جونم هم هنوز نرفتیم اما تلفنی تبریک گفتیم. وسط هفته خیلی سختمون میشه بریم.کادو هم پول میدم.

+دیشب ساعت 2خوابیدم و صبح 5پاشدم اما فوق العاده سرحال بودم نمیدونم چرا! خداروشکر.

+4شنبه هم جواب آزمایشمو میدن میفهمم این وری هستم یا اونوری!!!

+عاشقانه نوشت:عشق همیشگیم اگر من زنم بخاطر مردانگی توست! ممنون که مثل همیشه خجالتم دادی.

+خدانوشت:خدای حافظم خودت محافظ عزیزترین هام باش.

همسرم،پدرم،مادرم،برادرم وخواهرم(وشوهرش) همه زندگی من هستن.پناه به خودت...

فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین.

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

5شنبه رفتیم عروسی.همون پیراهن طوسیه که رو یقش پاپیون بود واز کیش خریده بودم رو پوشیدم با کفش مشکی.موهامو دیسپانسر کردم البته با کمک 100درصد آقای عشق.

تالارش تو الهیه بود.جلوی دربا همون دوستم قرار گذاشتیم که مردامون باهم برن تو چون همو نمیشناختن.منم خیالم راحت شد که عشق تنهانیست!

عروس خیلی ناناز شده بود.کلا دوستم خودش خوشگل بود.چشماشم سبز بود و دماغشم عمل خوشگل کرده بود و پوستشم بعد از لیزرموهاش خیلی صاف شده بود. موهاشو قهوه ای روشن کرده بود و ابروهای پهن روشن.فرق وسط.یه تاج ساده.تور تا زیر پاهاش.لباس پرنسی ناز و خلاصه کلی خوشگل شده بود.حالا من هی به دوستم میگفتم ولی جدا مریم(عروس)خیلی ناز شده هااااااااا.اون هی میگفت:ولی تو تو عروسیت یه چیز دیگه شده بودی.یکی از نازترین عروسایی بودی که تاحالا دیدم و... .آخه این دوستم عروسی من اومده بود.منم کلی ذوق کردم.همه بهم همیشه میگن که روز عروسیم خیلی تغییر کرده بودم و خوشگل شده بودم اما فکر نمیکردم دیگه تا این حد به چشم دوستم اومده باشه که در مقایسه با عروس اون شب که جدیدتر بود منو ترجیح بده.ما اینیم دیگه...................... 

پدرشوهری که خودش رفت فرودگاه و قرارشد مابریم بعد از عروسی مادرشوهری رو از خونه دوستش برداریم که همین کارو کردیم و بعدم رفتیم خونه.مادرشوهری هم گفت که جمعه میخاد باخاله برن خونه دایی.

ماهم جمعه ظهررفتیم خونه مامانم اینا و تا شب اونجا موندیم و شب رفتیم دنبال مادرشوهری و خاله شوهری از خونه دایی بردیمشون خونه خودشون. منم خونه مامانم ،مادربزرگم رودعوت کردم که 2شنبه واسه شام بیان خونمون .آجی و مامانم که قبلا دعوت کرده بودم.مادرشوهری توراه برگشت جلوی خاله گفت:حالا مهمونیتو گذاشتی اد روز زایمان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟منم چیزی نگفتم دیگه.

2شنبه صبح آقایی رو که راهی کردم خورشتمو بارگذاشتم (قیمه).و تصمیم گرفتم بخاطر عشقم برم بیمارستان.مادرشوهری ساعت 9:30زنگ زده بود به عشق که بچه به سلامتی به دنیا اومده و عشق هم باداداشش حرف زده و تبریک گفته.ساعت 10زنگ زدم به مامی و فهمیدم مادربزرگ گفته امشب بنا به دلایلی نمیان!!!!!!منم شاکی گوشی رو قطع کردم.

ساعت 3رفتیم واسه ملاقات.منو مادرشوهری و پدرشوهری و خاله شوهری.2کیلو هم شیرینی خریدم.دختر خوبیم نه؟؟؟؟؟؟؟؟

رفتیم و نی نی نازو دیدیم.3کیلو و 800 بود با قد51. خیلی بانمک بود.الحمدلله سالم.

جاری سزارین کرده بود تو بیمارستان لاله شهرک غرب.بد نبود اما خیلی از پرستاراش راضی نبودن.ولی خیلی خلوت بود.

داشتن به سختی به نی نی شیر میدادن خاله شوهری گفت:بازم نی نی میخای خانومی؟ من:بله من خیلی صبورم و تحملم بالاست. مادرشوهری:   تو یه آزمایش خون دادی کل بیمارستانو به هم ریختی اون وقت میخای زایمان کنی اونم طبیعی؟؟؟؟؟؟؟

توراه برگشت از بیمارستان مادرشوهری اینا رو به طرز تیزیانه ای دعوت کردم.آخه دیدم این همه خورش مونده رودستم.گفتم :شماکه عید تشریف نیاوردید خونه ما گفتم  حتما باید دعوتتون کنم.البته از قبل با عشق هماهنگ شده بود!

شب اومدن و قرار شد 3شنبه من از دانشگاه و عشق از سرکار یه جا با پدرشوهری قرار بذاریم و بریم خونه برادرشوهری.چون جاری رو مرخص میکردن دیگه.

رفتیم خونشون و کادومون روهم همونجا دادیم.ربع سکه. پدرشوهری اینا هم یه پلاک سنگین دادن به کوچولو.شب هم شام موندیم اونجا و نی نی یه کم تب کرد چون شیر نمیخورد   و منم یه کم دلخور از دست شوهری و مادرشوهری.که مسئله شوهری حل شد. سیسمونی رو هم دیدیم  و یه اشتباهی که کردیم عشق رفت و فیلم گرفت.یعنی ازشون اجازه هم گرفت.بیخیال دیگه تموم شد.آخه دوست داشتم بعدا هی ببینمش و به دوستا و آجی اینا نشون بدم.اما فکر کنم اشتباه کردم...........

الهی بگرم عشقم که نی نی رو بغل کرد احساس کردم خیلی ذوق داره .بهم گفت خانومی یعنی میشه من نی نی خودمو بغل کنم و قربونش برم؟؟؟؟؟؟منم ناز کردم و رومو کردم اون ور...(یعنی تا من نخوام   نه)

خودم هم خیلی دلم خواسته دیگه

آقایی قرار شد 5شنبه بره ماموریت 1روزه واسه همین من گفتم 5شنبه صبح میرم خونه مامانم اما امروز(4شنبه)مامانی تو دانشگاه بودم زنگ زد که امشب بیاید اینجا.ماهم یه راست اومدیم اینجا.قرص ها و کرم هام رو هم نیاوردم دیگه. صورتم هم داغونی شده هااااااااااا.تو پارک وی که منتظر آقایی بودم از بستنی فروشی دو تاظرف بستنی گرفتم که تو هرکدوم 2تا اسکوپ بود.واسه من کیک شکلاتی و اسنیکرز و واسه عشق کیک شکلاتی و طالبی.آخه عاشق طالبیه.بعدم که همو دیدیم من زودی پریدم تو اتوبوسی که آقایی سوار بود و تو اتوبوس خوردیم.خیلی مزه داد و جیگر آقایی خسته هم حال اومد.

جمعه هم انشالله میریم نمایشگاه کتاب.

+امروز داشتیم میومدیم اینجا تو اتوبوس کلی باهم حرفای خوب زدیم و کلی سوء تفاهمات بینمون حل شد.

خبر دادن تغییر آدرسم کلی ازم انرژی گرفت واسه همین الان کلی خستم و میرم بخوابم.با اجازه

+احساس میکنم دوستام دیگه دوستم ندارن(آیکون خانومی خیلی غصه دار)

عاشقانه نوشت:عشق عزیزم ممنون که به خاطر حتی فکرهایی که تو ذهنمه خودتو سرزنش میکنی و سعی میکنی حلشون کنی.خیلی آقایی 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دیشب که دست و گردنم خیلی درد میکرد(سر قضیه هندونه) آقایی گفته بود خودش شامو درست میکنه.قرار بود کوکو سیب زمینی درست کنم .منم سیب زمینی هارو گذاشتم بپزه اما قصدنداشتم بدم آقادرست کنه.آخه وقتی از شرکت برمیگرده خیلی گناهیه.

1ساعت زودتر اومد خونه و شروع کرد به آشپزی.واقعا خوشمزه شده بود.دوست داشتیم همشو خالی خالی بخوریم.

بهش میگم:عشققققققققققققققققم چی ریختی توش که انقد لذیذ شده؟

میگه: با عشق درستش کردم آخه....

میگم: بخدا منم همیشه غذاهامو با عشق درست میکنم واسه تو.

میگه:واسه همینه غذاهات انقد خوشمزست و من انقد چاق شدم دیگه...

میگم:وای غذاهای تو خیلی خوشمزه تره.چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگه: خوب چون من عاشق ترم................

(تو دلم)میگم: راست میگی.تو عاشق تری اما چه کنم؟بضاعتم همین قدره دیگه.تو ببخش به بزرگی خودت بزرگترین مرد دنیا..................

نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme