منِ عاشق و عشقِ من

من از عهد آدم تورا دوست دارم...

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

سلام سلام دوستام.

خوب ماهم به جمع پرسرعت داران پیوستیم بالاخره با همت مضاعف آقای عشق

یکشنبه شب رفتیم خونه مامانم چون هم گفتم اگه بخاد فرداش بیاد خونه ما واسه نصب ای دی اس ال تنها نباشم سختش نباشه و هم این که یه قضیه خیری اتفاق افتاده بود که ذوق داشتم زودتر به مامان اینا وداداشی جونم بگم که چون داداشی مریض بود بهش نگفتم...

صبح 2شنبه آقایی من و مامانو گذاشت خونه ما و رفت شرکت. ای دی اس ال رو که اومدن وصل کردن ما هم راه افتادیم رفتیم........نارمک(طبق معمول) و یه کم گشتیم و ناهار خوردیم ومامان از اونجا رفت خونه و منم اومدم خونه خودمون.

رسیدم و 2ساعت و 28 دقیقه با یه دوست جدید دوست داشتنی حرفیدیم تا آقایی اومد و خیلی هم خوشحال شد که من دوست جدید پیدا کردم!!!!!!

سه شنبه هم دانشگاه رو دودر کردم و از ساعت 12 که پاشدم به ترتیب با آبجی و مامانم حرف زدم و ساعت 1 هم دوست جدید و دوست داشتنیم زنگ زد و 5ساعت حرف زدیم باهم(ماشاالله فراموش نشود). شب هم یه شام خوشگل و خوشمزه درست کردم که آقایی کلی ذوق کرد و گفت که:چقدر کدبانوییو از این حرفا.....

4شنبه صبح پاشدم رفتم دانشگاه هم اینکه ساعت 4 یک کنفرانس خیلی مهم داشتم(قابل توجه آنی جونم) و هم اینکه خیلی دلم واسه دوستام تنگ شده بود و فکر این که ترم آخرم و دیگه تو دانشگاه نمیبینمشون دیوونم میکرد. کنفرانس هم به خوبی اجرا شد و چون نمیخاستم شنبه و یکشنبه برم دانشگاه دوتا امتحان کلاس های فوق برنامه رو دادم و آقایی خیلی دیر!!اومددنبالم و قرار بود بریم آتلیه برای کاری که نبودن و ما هم رفتیم................نارمک(طبق معمول) البته ایندفعه قصد خرید داشتیم واسه داداشی و باباییم.رفتیم یه پیراهن مردونه خوشگل و گرون!!!خریدیم واسه داداشیم و میخاستیم واسه بابایی کیف بخریم واسه گلکسی تب جدیدش(که داداشی روز پدر بهش کادو داده بود) که گرون بود و قرار شد واسه اونم پیراهن بخریم که گفتیم فردا میایم. منم یه مانتوی جیگر پسندیدم اما خیلی گرون بود و دلم نیومد........

رنگ مو خریدم با عنوان بلوند خاکستری خیلی روشن تا فرداش بریم خونه مامانی و آبجی اونجا برام رنگ بزاره .یه دونه ریمل اورئال هم خریدم.آقایی هم برام یه دونه شال کرم زیتونی ناناز خرید که دستشم درد نکنه.

شام هم جای همه دوستان خالی رفتیم کباب ترکی و اومدیم خونه.

5شنبه با کلی کشمکش!!!!!!(که اعصاب تعریف کردنشو ندارم) رفتیم خونه مامانم. البته اول رفتیم پیراهن بابایی رو خریدیم و پیراهن داداشی رو هم با یه دونه دیگه که تازه آورده بود عوض کردیم بعد رفتیم اونجا. آبجی موهامو رنگ گذاشت آقایی اومد برام سشوارکشید. اولش که جلوشو دید خورد تو ذوقش(خودش نگفتا من فهمیدم اما)آخه پشتش خیس بود و تیره اما جلوش روشن بود . 

رفتیم بیرون 5تایی(آبجی اینا رفتن خونشون) و مامان اینا خرید کردن و رفتیم خونه آبجی ورشون داشتیم و رفتیم تیراژه یه چرخی زدیم و همونجا هم شام خوردیم. بعدش برگشتیم خونه آبجی و برام سشوار حرفه ای کشید و آقایی رو صدا کرد و من    

و آقایی  و کلی ذوق کرد و گفت: موهات خیلی نازن و حق نداری کوتاهشون کنی (آخه موهام خیلی بلنده الان تا خط ....) و واسه روز مهمونی بزار صاف باشه و از اینجور حرفا. منم فقط گفتم:آره اما تا روز مهمونی(2شنبه)نباید برم حمام تا خوب بمونه رنگش . و آقایی هم اینجوری  ............

جمعه ناهارو خوردیم خونه مامانم اینا و برگشتیم خونه خودمون و خواب زدیم تو رگ و ساعت شد 7 که آقایی خواست کم کم حاضر شه بره فرودگاه مامانش ایناروبیاره .منم گفتم نمیام........اما انقدر اصرار کرد و گفت من تنهام و طاقت دوریتو ندارم و..... که رفتم. شام از بیرون گرفتیم و رفتیم خونشون. سوغاتی هامونو هم دادن .واقعا دیگه ایندفعه انتظار نداشتم گفتم دیگه نوه دارشدن مارو بیخیال شدن!!! واسه من یه بلوز یقه شل طوسی و بنفش خیلی ناز آوردن و واسه عشقم هم از این لباس تابستونی لنینا که خیلی باحالن وکلی خوراکی خوشمزه. واسه اون دوتا هم چیزی نیاورده بودن چون واسه بچشون آورده بودن دیگه... واسه نی نی هم یه لباس خیلی ناز( که من تا دم اومدن دستم بود و دلم نمیومد بدم بهشون.خیلی جیگر بود روش ردپای گربه بود) واسه کادوی ختنه و یه اسباب بازی خر هم واسه سو غاتیش آورده بودن و داشتن میگفتن که بخاد بیاد واسه اولین بار هم باید بهش کادوی پاگشایی بدن!!!!!!!!!!اینو دیگه نشنیده بودم بخدا. که گفتن پول میدن.

+احتمالا هم مهمونی دوروز بشه.2شنبه واسه فامیل های مادرشوهری و 3شنبه واسه فامیل های پدرشوهری. این یعنی کار خانومی در اومده. چون بیشتر کارای اون روز بر عهده من خستست و همه کادوها و گل سرسبد بودنا هم برای ......و اینه که اعصابمو خورد میکنه...

+عشقم الان خوابیده و داره خیلی ملیح خر و پف میکنه قربونش برم الهی...

+فردا و پس فردا سرم یه کم شلوغه یعنی نه خیلی ها .میخام برم آرایشگاه ایشاله که همه چی خوب پیش بره.دعا کنید دیگه مردم از استرسناراحت 

+یه عاشقانه نوشت تپل دارم مینویسم واسه عشقم که تموم شد میذارمش و الان به همین بسنده میکنم که خیییییییییییییلییییییییییی دوستت دارم یکی یه دونه قلبمقلب

+خدا نوشت:خدای عزیزم این روزا تو دلم خیلی آرزو اینور واونور میرن.خودت هر کدومو که به صلاحمونه برآورده کن.........

نوشته شده در شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

سلام سلام. تلو خدا دوام نکنید قول میدم دیگه زود یه زود بیام.

بهلههه درست حدس زدید.پرسرعت گرفتیم بالاخره اما هنوز نیومدن واسه نصب. از دوست جونیام عذرمیخام که این مدت کم لطفی کردم بهشون ایشاله از به بعد جبران کنم.

خوووووووووووووووب از کجا بگم؟ آهان.میخام اتفاقات مهم هر روز رو بگم چون حافظم یاری نمیکنه مو به مو تعریف کنم.....

5شنبه 11خرداد: برای جمعه ناهار خونه یکی از دوستای دانشگاهیم دعوت شدیم به نام ه .(اینو گفتم چون احتمالا از این به بعد باهاشون زیاد سرو کار داشته باشیم)برای همین مامان که زنگ زد و گفت با هم بریم این چند روز تعطیلی رو شمال گفتم نمیایم!

آقایی که بعد از ظهر اومد خونه رفتیم نارمک(طبق معمول) تا واسه دوستم کادو بخریم(چون اولین بار بود میرفتیم خونشون) رفتیم و رفتیم و رفتیم تا جلوی یک طلافروشی همسری دست منو کشید که باید این انگشترو برات بخرم. از اون اصرار و از من انکار!!!!!!!!(میدونید که!)نه ولی واقعا عشقم خیلی ازش خوشش اومده بود منم خیلی دوسش داشتم و خیلی هم دوست داشتم یه انگشتر دیگه واسه دست راستم داشته باشم که زرد باشه و عشقم برام خریدش.عکسشم بعد از وصل ADSL  میذارم براتون... خلاصه بعدش رفتیم خونه مامانم اینا که داشتن بار و بندیل رو میبستن واسه سفر تا خداحافظی کنیم و انگشترمو نشون بدم که چقدرم تعریف کردن.شب هم اومدیم خونه و اونا هم رفتن شمال....

جمعه 12خرداد:پاشدیم و حاضر شدیم و رفتیم خونه دوستم. غیر از من و عشقم یکی دیگه از دوستام به نام ف که دوست صمیمیم تو دانشگاه هستش هم بودن و روهم میشدیم 6تا. سرتونو درد نیارم کلی خوش گذشت.خودتون میدونید که چند تا دوست بخورن به هم چی میشه دیگه....به ترک دیوارم میخندن چه برسه یه اینکه شوهرامونم با هم رفیق جون جونی شدن و ............ماشب موندگارشدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! باورتون میشه؟ تاحالا شده اولین بار برین خونه یکی و شب بمونید خونش؟؟؟؟؟؟ من خودم اصلا راحت نبودم چونکه اولا عشقم گفته بود بعد از خونه دوستم منو میبره هایپر استار و من تاحالا نرفته بودم و اینجوری کنسل میشد و ثانیا لنز تو چشام بود و اذیت میشدم. اما دیدم داره به عشقم خوش میگذره(بازی و پلی استیشن) موندیم. فرداشم که دانشگاه ما تعطیل کرده بود و شرکت هم عشقمو تعطیل کرده بود کاری نداشتیم.

شنبه 13خرداد:ساعت 11بود راه افتادیم به سمت هایپر استار. کلی خرید کردم و کلی کیف کردم.چون خیلی عاشق اینجور فروشگاه ها هستم.120 هزار تومن هم شد خریدامون.اعم از گوشت،کباب،همبرگر،ژله،بهداشتی،هله هوله و کیک و.....

بعدش رفتیم واسه ناهار خونه آبجیم چون نزدیک هایپر استارن. کلی هم با آبجیم خوش گذروندم و بعد از ظهر رفتیم  به سمت خونمون اگه خوا بخواد!!!

اول یه سر رفتیم نارمک(چون 5شنبه تو طلافروشی عشقم یه عالمه کاغذکادویی که خریده بودمو جاگذاشته بود )رفتیم اوناروبرداشتیم و یه بلوز قونچولو خریدیم واسه نی نی برادرشوهری که پس فردا میخایم بریم خونشون دست خالی نباشیم. بعدم رفتیم خونه.

یکشنبه 14خرداد:هیچ کار خاصی نکردیم فقط تو روز عشق درس خوند ومن کتاب خوندم وشب رفتیم پیاده روی و ورزش و تاپ بازی.....

دوشنبه15 خرداد:روز مرد بود که من کادومو پیش پیش داده بودم به عشقم و فقط تبریک گفتم. شب رفتیم خونه برادرشوهری و اتفاق خاصی نیفتاد جاری رو هم زیاد ندیدم چون تا میومد بشینه بچه شیر میخاست و میرفت تو اتاق.منم اعصابم خورد شد و زود برگشتیم. رفتیم معجون خریدیم و تو پارک خوردیم و خونه لالا ....

سه شنبه16خرداد:دانشگاه..........

4شنبه17خرداد: دانشگاه تا 6 داشتم و با عشق پارک وی قرار گذاشتیم و رفتیم خونه مامانم و اونجا مامانم اینا و آبجی اینارو واسه فرداش دعوت کردم خونمون. چون هنوز بازدید عید نیومده بودن جورنشده بود و میخاستم شام دعوتشون کنم.روز تولد داداشیم هم بود اما قرار گذاشتیم هیچکس تبریک نگه تا فرداش تو خونه من واسش تولد بگیریم و واسه بابایی جونم روز پدری و منم هیچی واسشون نخریده بودم.

5شنبه18خرداد:ساعت 11من و عشق و مامانم اومدیم به سمت خونه ما و توراه همه خریدامو کردم.شب هم تولد گرفتیم و دور همی کلی خوش گذشت. شب هم فیلم اسب حیوان نجیبی است رو دیدیم که باحال بود و خنده.شب هم مادرشوهری زنگید و گفت 24برمیگرده تا کارای مهمونیشو بکنه و اینکه مهمونی 29ام  صددرصده و منو بازم تو حول و ولا انداخت که چی بپوشم و موهامو چیکار کنم و.... حالا یه تصمیمایی دارم که هروقت عملی شد میگم!!!(چقدر گفتم شب)

+عاشق بابامم عاشق مامانمم عاشق داداشیم عاشق آبجیم عاشق عشقم......خدا سایه هیچ کدوموشونو از سرم کم نکنه.الهی آمین

جمعه19خرداد:صبح درس و شب شاممون رو بردیم پارک و خیییلی خوش گذشت و لالا.

امروزم عشقم زنگ زد و گفت : ADSL آمادست یه روز بین 12 تا 5 باید بیاد نصب که تو تنها باشی من نمیگم بیاد و ببین اگه مامانت میتونه بیاد پیشت بگم دوشنبه بیاد وگرنه که بمونه 5شنبه که خودم باشم.من واسه خودت میگم که عجله داری..... منم گفتم مامانم نمیتونه بیاد و منم عجله ای ندارم. الکی  ی ی ی ی ی  ی ی

 

همین دیگه دوستای گلم.خوش باشید و عشقولی.بوس

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

سلام دوستای گلم.امیدوارم خوب باشید.منم خیلی خوب نیستم دلیلشم خصوصیه.تو یه پست خصوصی وبارمز جدید برای دوست جونیام مینویسم.بالاخره طلسم شکسته شد واومدم بنویسم از دیروز ماخاستم بیام بنویسم اما همش سرگرم یه کارایی بودم که همونام اعصابمو خط خطی کرد و دیوونم کرد...!

خوب تا جمعه رو که نوشته بودم که خونه مامانم بودیم و فرداش رفتم دانشگاه و 1شنبه هم که دانشگاه و اتفاق خاصی هم نیفتاد.فقط اینکه دندون دردم خیلی شدید بود و 6تا ژلوفن خوردم اون روز و استاد تربیت بدنی دعوام کرد و گفت خیلی اشتباهه.اما داشتم از درد میمردم.دیگه ژلوفن هم روم اثر نداره...شبشم سورپرایز واسه عشق و شمع بازی و ....... (عاشق شمعم.دوستان تولدم نزدیکه ها.پیشاپیش ممنونمچشمک)

1شنبه شب با عشق برنامه ریزی کردیم که فرداش صبح زود منو باماشین ببره بزاره خونه مامانم و ماشینو بزاره همون جا و با اتوبوس بره شرکت(آخه شرکت جای پارک خوب ومطمئن نداره ماشینم که امانته دیگه) .زنگ زدم به مامان که بگم صبح میام اونجا که گفت آجی زنگ زده گفته از صبح بریم خونش.منم با اشاره به عشق گفتم و اونم با خوشحالی شصت بار سرشو تکون داد که یعنی:آره آره حتما برو.(آخه من اصلا بیرون و گردش نمی رم .دوست درست حسابی هم ندارم که بخام هی باهاش برم بیرون.تفریحم همینه که برم خونه مامانم.واسه همین عشق همش میگه تروخدا برو باشگاه بنویس و برو استخر و با آبجیت برو بیرون و سینما و... میترسه افسردگی بگیرم!!!شایدم گرفتمسوال )خلاصه گفتم میام و قرار شد همون برنامه بشه یعنی عشق صبح زود منو ببره و از اونجا یه مسیری رو بابابیی ببرتمون.

صبح2شنبه رفتیم خونه آجی و قبل از ناهار پیاده رفتیم تیراژه(خونشون نزدیکه تیراژست) واونجا چند تا مغازه سیسمونی هست که منم رفتم تو و قیمت کردم و دیدم چقدر قیمتاش خوبه با اینکه همش مارک داربودن(آخه نه که جاریم وسایل بچشو همشو مارک دار گرفته pierre cardin منم از اون موقع همش دنبال مارکم و فکر میکردم اگه بخام مارک دار بگیرم خیلی گردم میشه و مامانیم ازیت میشه اما دیدم نه.مثلا یه سرویس کامل کالسکه که شامل کالسکه،کرییر؛صندلی ماشین،صندلی غذا،تخت کنار مادر اونم از نوع مارک دار انگلیسی یا آمریکاییش میشه 2میلیون تومن که به نظر من خوبه.البته به نظر من!نگاه کن تورو خدا نه به داره نه به باره دارم از چی میحرفم.خلم دیگه! )اومدیم خونه و ناهار و ساعت 5 هم برگشتیم خونه مامانم.شب هم که عشق اومد اونجا.زن دایی (همونی که هنوز نرفیم خونش واسه عید دیدنی)زنگید و واسه 5شنبه شام هممونو دعوت کرد.

3شنبه هم که با ماشین رفتیم و عشق منو برد دانشگاه و خودشم رفت شرکت. انقدر دوست دارم روزایی رو که با عشق میرم دانشگاه.اصلا صبحش یه جوری از خواب بلند میشم .مثلا اینجوری مژه یا اینجوری خنده

سه شنبه شب به عشق گفتم میخام فردا که اول رجبه روزه بگیرم و اونم گفت: نه با این وضع معدت لازم نکرده اصلا میخام ببرمت دکتر معده که ببینم اصلا ماه رمضون میتونی روزه بگیری یانه؟(که منم گفتم برو بابا .فکر کن من ماه رمضون روزه نگیرم.ناراحتآخه من عاشق ماه رمضونم)تازه باید قرصای دندونتم بخوری و ... اما من راضیش کردم....چشمک

کلا هم عادت به سحری خوردن ندارم.خود ماه رمضونم به زور پامیشم.اون روزم سحری نخوردم دیگه.

4شنبه از صبحش حالت تهوع داشتم و معدم میسوخت چون شام هم خوب نخورده بودم اما به عشق چیزی نگفتم.آخه ازم قول گرفته بود اگه گشنم شد بخورم.

دندون دردم که نگو امونمو برید.گشنگیم اصلا به چشمم نمیومد در برابر اون. به دوستم که اونم روزه بود و داشت میمرد گفتم:دارم لحظه شماری میکنم الله اکبر اذانو بگن و من یه ژلوفن بندازم بالانیشخند خیلی درد داشتم.4شنبه ها روز علافی ما تو دانشگاست.یه کلاس دارسم  10تا12 و یه کلاس(تنظیم خانواده) 4تا6 .تو ساعت بیکاری میریم تو خواب خونه(یه جایی درست کردن تو دانشگاه که مکان استراحته و پتو و ..اینا داره که اولین بار من بهش گفتم خواب خونه و دیگه این اسم جا افتاد) و یا حرف میزنیم یا میخابیم .اون روزخیلی کسل بودیم رفتیم بخابیم که دیدم یهو دوستم داره تکونم میده و هی میگه:خانومی پاشو.پریدم گفتن چی شده؟گفت همش آی آی میکردی از درد.ترو خدا برو روزتو بشکن و ژلوفن بخور. دلش برام کباب شده بود. تو دلم گفتم اگه عشق بفهمه طلاقم میده. اومدیم بیرون و باد خورد به کلم بهتر شدم.رفتیم سر تنظیم و بچه ها که خوراکی موخردنو دلشونو با زبون بچه گونه سوزوندم(بچه های کلاسمون عاشق بچگی های منن.همش میگن یه شعر بخون یه سلام بگو یهفحش بده.بایدبرم صدا وسیما.) وسط کلاس هم مامان زنگید و گفت شام بیاید اینجادور هم باشیم.منم با اینکه حالم خوب نبود گفتم باشه.(کلا یه آدمی هستم که هیچ وقت نمیذارم اعضای خانوادم از دردام باخبر بشن و همش جلوشون میگم و میخندم)سر تنظیم هم یه چیزایی یاد گرفتم که تو خصوصی میگم  بهتون!با عشق پارک وی قرار گذاشتم و رفتیم  تجریش دیبای تجریشو دیدم اما چیزی خوشم نیومد و بامیه خریدیم و رفتیم خونه مامان. یه تیکه نون خوردم و ژلوفن رو انداختم بالا و بهتر شدم.

5شنبه صبح زود تا یه جایی با بابا رفتیم و بعدش با اتوبوس رفتیم خونه خودمون. خوابیدیم تا9 پاشدیم رفتیم دندانپزشکی. بخیه هامو کشید و گفت خداروشکر کامل جوش خورده و عفونت هم نکرده. به دکتر گفتن خیییییییییییلی درد میکنه کلازندگیمو مختل کرده گفت طبیعیه.عزیزم جراحی کردی هاااااااا. بخیه هارو که کشید یه کم بهتر شدم و به عشق گفتم بریم میخام کادوی روز مردو برات بگیرم. میخاستم یه کفش خوب براش بخرم.الهی بگردم هیچی برای خودش نمیخاد.همش میگه:تو بخر.سهم خرید منم بردار تو هرچی دوست داری بخر.خیلی ماهه.قبلا تو نارمک یه دونه پسندیده بود رفتیم همونو براش خریدم.شد 60هزار تومن.پولشم خود خودم دادم. از حساب خودم.

گفته بودم که 150بابام ریخت واسه معدلم.100داداشی ریخت واسه معدلم.20داداشی ریخت واسه روز زنم. و پولای خودم که 600 شده بود و میخاستم انگشتر بخرم اما کفش آقاییم مهم تر بود.

واسه اینم زودتر خریدم که تو مهمونی  خونه داییم بپوشه.خیلی هم خوشحال شد عشقم.دوسش دارمقلب بعد ازظهرکه عشق اومداز دانشگاه رفت دوش گرفت و حاظر شدیم رفتیم خونه دایی و خوش گذشت وعیدی هم گرفتیم.دخترشون خیلی ناز و دوست داشتنیه.همه دوسش دارن از بس خانومه.2سالش شده تازه.

جمعه یه کم دیر پاشدیم و من ناهار درست نکردم و ناهار نخوردیم کلا. برنامه ریختیم که شب بریم سپید بگردیم بعدم بریم شام بخوریم که دایی کوچیکه زنگید و گفت میایم خونتون.دیگه پاشدیم جمع و جور و اومدن و گلی از خونه تعریف کردن و کادو هم یه ظرف سفید آوردن. ساعت 10رفتن و ماهم قار وقور. رفتیم و شام بیرون خوردیم و برگشتیم.

شنبه صبح رفتم دانشگاه.نتایج کنکور ارشد اومده بود که من بنابه دلایلی ندادم و یکی دوتا از دوستام هم فکر کردن حتما من چون ندادم کار با کلاسیه اونام ندادن و الان عین چیز پشیمون بودنخنده اما من اصلا پشیمون نبودم. آجی جونم رتبش شد 25 که خیلی عالیه .میخاشتم 1شنبه رو دودر کنم (البته با اجازه همسر) چون غیبتام مونده و حیفه هدر برهچشمک واسه همین آخر شب با عشق اومدیم خونه مامانم که صبح عشق از اونجا بره شرکت و منم بمونم اونجا.

1شنبه ساعت 9پاشدم و کمک مامان کردم سبزی پاک کردم(با اینکه از این کار متنفرم وتو خونه خودم تاحالا این کارو نکردم )بعدشم کارای اعصاب خوردی کردم و حالم کلا گرفتست.شب هم که عشق اومد بهش گیر دادم و گریه و...

امروزم که 2شنبه و بازم یه کم کار اعصاب خوردی کردم مثل دیوونه ها و الانم که مامان خوابه و هنوزم دندونم درد میکنه و فرداهم باید برم دانشگاه.......

+پس موند طلبتون یه خصوصی با رمز جدید درمورد مسئله اعصاب خوردکن من و آموزنده های تنظیم خانواده.

+راستی دوستام  بهم بگید نوشتنم خستتون نمیکنه؟؟؟؟؟؟؟مخصوصا موقع هایی که خیلی طولانی میشه مثل الان؟؟؟؟؟؟مچکرم

+خدانوشت: خدا جونم خودت میدونی که سرچی اعصابم خورده خودت آرامش برام بیار و این فکرای شیطانی لعنتی رو ازم دور کن.فقط تورودارم خدا.

+عاشقانه نوشت: عشق عزیز تر از جونم همه خوشبختی من در تو خلاصه میشه. همه امید و انگیزم برای زندگی کردم خود خودتویی.

..... کنارت زندگی کردن برام آرامش محضهماچ

نوشته شده در دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme