منِ عاشق و عشقِ من

من از عهد آدم تورا دوست دارم...

5شنبه رفتیم عروسی.همون پیراهن طوسیه که رو یقش پاپیون بود واز کیش خریده بودم رو پوشیدم با کفش مشکی.موهامو دیسپانسر کردم البته با کمک 100درصد آقای عشق.

تالارش تو الهیه بود.جلوی دربا همون دوستم قرار گذاشتیم که مردامون باهم برن تو چون همو نمیشناختن.منم خیالم راحت شد که عشق تنهانیست!

عروس خیلی ناناز شده بود.کلا دوستم خودش خوشگل بود.چشماشم سبز بود و دماغشم عمل خوشگل کرده بود و پوستشم بعد از لیزرموهاش خیلی صاف شده بود. موهاشو قهوه ای روشن کرده بود و ابروهای پهن روشن.فرق وسط.یه تاج ساده.تور تا زیر پاهاش.لباس پرنسی ناز و خلاصه کلی خوشگل شده بود.حالا من هی به دوستم میگفتم ولی جدا مریم(عروس)خیلی ناز شده هااااااااا.اون هی میگفت:ولی تو تو عروسیت یه چیز دیگه شده بودی.یکی از نازترین عروسایی بودی که تاحالا دیدم و... .آخه این دوستم عروسی من اومده بود.منم کلی ذوق کردم.همه بهم همیشه میگن که روز عروسیم خیلی تغییر کرده بودم و خوشگل شده بودم اما فکر نمیکردم دیگه تا این حد به چشم دوستم اومده باشه که در مقایسه با عروس اون شب که جدیدتر بود منو ترجیح بده.ما اینیم دیگه...................... 

پدرشوهری که خودش رفت فرودگاه و قرارشد مابریم بعد از عروسی مادرشوهری رو از خونه دوستش برداریم که همین کارو کردیم و بعدم رفتیم خونه.مادرشوهری هم گفت که جمعه میخاد باخاله برن خونه دایی.

ماهم جمعه ظهررفتیم خونه مامانم اینا و تا شب اونجا موندیم و شب رفتیم دنبال مادرشوهری و خاله شوهری از خونه دایی بردیمشون خونه خودشون. منم خونه مامانم ،مادربزرگم رودعوت کردم که 2شنبه واسه شام بیان خونمون .آجی و مامانم که قبلا دعوت کرده بودم.مادرشوهری توراه برگشت جلوی خاله گفت:حالا مهمونیتو گذاشتی اد روز زایمان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟منم چیزی نگفتم دیگه.

2شنبه صبح آقایی رو که راهی کردم خورشتمو بارگذاشتم (قیمه).و تصمیم گرفتم بخاطر عشقم برم بیمارستان.مادرشوهری ساعت 9:30زنگ زده بود به عشق که بچه به سلامتی به دنیا اومده و عشق هم باداداشش حرف زده و تبریک گفته.ساعت 10زنگ زدم به مامی و فهمیدم مادربزرگ گفته امشب بنا به دلایلی نمیان!!!!!!منم شاکی گوشی رو قطع کردم.

ساعت 3رفتیم واسه ملاقات.منو مادرشوهری و پدرشوهری و خاله شوهری.2کیلو هم شیرینی خریدم.دختر خوبیم نه؟؟؟؟؟؟؟؟

رفتیم و نی نی نازو دیدیم.3کیلو و 800 بود با قد51. خیلی بانمک بود.الحمدلله سالم.

جاری سزارین کرده بود تو بیمارستان لاله شهرک غرب.بد نبود اما خیلی از پرستاراش راضی نبودن.ولی خیلی خلوت بود.

داشتن به سختی به نی نی شیر میدادن خاله شوهری گفت:بازم نی نی میخای خانومی؟ من:بله من خیلی صبورم و تحملم بالاست. مادرشوهری:   تو یه آزمایش خون دادی کل بیمارستانو به هم ریختی اون وقت میخای زایمان کنی اونم طبیعی؟؟؟؟؟؟؟

توراه برگشت از بیمارستان مادرشوهری اینا رو به طرز تیزیانه ای دعوت کردم.آخه دیدم این همه خورش مونده رودستم.گفتم :شماکه عید تشریف نیاوردید خونه ما گفتم  حتما باید دعوتتون کنم.البته از قبل با عشق هماهنگ شده بود!

شب اومدن و قرار شد 3شنبه من از دانشگاه و عشق از سرکار یه جا با پدرشوهری قرار بذاریم و بریم خونه برادرشوهری.چون جاری رو مرخص میکردن دیگه.

رفتیم خونشون و کادومون روهم همونجا دادیم.ربع سکه. پدرشوهری اینا هم یه پلاک سنگین دادن به کوچولو.شب هم شام موندیم اونجا و نی نی یه کم تب کرد چون شیر نمیخورد   و منم یه کم دلخور از دست شوهری و مادرشوهری.که مسئله شوهری حل شد. سیسمونی رو هم دیدیم  و یه اشتباهی که کردیم عشق رفت و فیلم گرفت.یعنی ازشون اجازه هم گرفت.بیخیال دیگه تموم شد.آخه دوست داشتم بعدا هی ببینمش و به دوستا و آجی اینا نشون بدم.اما فکر کنم اشتباه کردم...........

الهی بگرم عشقم که نی نی رو بغل کرد احساس کردم خیلی ذوق داره .بهم گفت خانومی یعنی میشه من نی نی خودمو بغل کنم و قربونش برم؟؟؟؟؟؟منم ناز کردم و رومو کردم اون ور...(یعنی تا من نخوام   نه)

خودم هم خیلی دلم خواسته دیگه

آقایی قرار شد 5شنبه بره ماموریت 1روزه واسه همین من گفتم 5شنبه صبح میرم خونه مامانم اما امروز(4شنبه)مامانی تو دانشگاه بودم زنگ زد که امشب بیاید اینجا.ماهم یه راست اومدیم اینجا.قرص ها و کرم هام رو هم نیاوردم دیگه. صورتم هم داغونی شده هااااااااااا.تو پارک وی که منتظر آقایی بودم از بستنی فروشی دو تاظرف بستنی گرفتم که تو هرکدوم 2تا اسکوپ بود.واسه من کیک شکلاتی و اسنیکرز و واسه عشق کیک شکلاتی و طالبی.آخه عاشق طالبیه.بعدم که همو دیدیم من زودی پریدم تو اتوبوسی که آقایی سوار بود و تو اتوبوس خوردیم.خیلی مزه داد و جیگر آقایی خسته هم حال اومد.

جمعه هم انشالله میریم نمایشگاه کتاب.

+امروز داشتیم میومدیم اینجا تو اتوبوس کلی باهم حرفای خوب زدیم و کلی سوء تفاهمات بینمون حل شد.

خبر دادن تغییر آدرسم کلی ازم انرژی گرفت واسه همین الان کلی خستم و میرم بخوابم.با اجازه

+احساس میکنم دوستام دیگه دوستم ندارن(آیکون خانومی خیلی غصه دار)

عاشقانه نوشت:عشق عزیزم ممنون که به خاطر حتی فکرهایی که تو ذهنمه خودتو سرزنش میکنی و سعی میکنی حلشون کنی.خیلی آقایی 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme