منِ عاشق و عشقِ من

من از عهد آدم تورا دوست دارم...

سلام سلام.اگه دوست دارید زود به زود هم بیام بنویسم که انقد طولانی نشه هم بهتون سر بزنم دعا کنید پرسرعت دار شویم....

خوب 5شنبه که خونه مامانم اینا بودم و عشقم هم ماموریت.داداشی رفته بود نمایشگاه کتاب و منو مامان و بابا تنها بودیم که با مامان ،بابارو زور کردیم که بریم نارمک. عشقم هم تو راه برگشت بود و قرار شد اونجا بهمون بپیونده.خلاصه رفتیم و منم عشقمو که کلی دلم براش تنگیده بود دیدم و رفتیم تو یه صندل فروشی که مامان کفش راحتی بخره.بابا رفت حساب کرد و داشتیم میرفتیم بیرون که یهو برق مغازه رفت. کارگرای مغازه هم بدو بدو اومدن جلوی در که نذارن کسی بره بیرون.چون جلوی درشون سنسور داشت.حدود 20 نفربودیم.منم که همش داشتم آقایی رو دعوت به آرامش میکردم که قاطی نکنه که دیدم بابایی جونم رفته و داره کاملا منطقی و باادب با کارگر بیشعور و بی ادب حرف میزنه.منم عشقم رو فرستادم بره پیش بابایی تا مواظبش باشه.یهو صدارفت بالا و همه شاکی و بزن بزن.....همه از مغازه رفتیم بیرون که دودسته شدیم. چند تا کارگر مغازه و بقیه مشتری ها.وگل سرسبد دعوا هم که آقایی ما......بله.منم دیدم اون آشغال فحش داد و عشق منم که حساس رو فحش اومد گوشی رو برداره از جیبش که بزنگه به پلیس که بابام گوشی رو از دستش قاپید.

پلان آخر:من رومو کردم اونور و دیدم کارگره وحشیانه داره میره به سمت عشق من.دیگه نفهمیدم چی شد.دستمو گرفتم به پشت لباسش(طوری که دستم بهش نخوره)چنان کشیدمش که رفت لای در مغازه و گذاشتم قشنگ تو چهار چوب در قرار بگیره که در رو(در مغازه از این شیشه ای های محکم که دستش فلزیه بود)باز کردم و محکم بستم.صدای کلشو شنیدم.(خیلی باحال بود.جاتون خالی)

+پلان آخر از زبان عشقم: مشتمو آماده کردم همینجوری اومدم به سمت کارگره که دیدم داره با یه نیروی قوی به عقب کشیده میشه و بعدشم رفت لای در.نگاه کردم دیدم پشتش خانوم قهرمان من ایستاده.....

بعد از این اتفاق کارگره رفت تو و دیگه بیرون نیومد!!!!!!!!!!

+عشقم دعوارو وقتی شروع کرد که پسره دستشو گذاشت جلوی در و نذاشت کسی بره بیرون و عشق هم فکر کرد من پشت دستشم و دستش به من خورده که گفت:  هووووووووووو دستو بنداز.هوووووووو

خداروشکر به خوبی و خوشی تموم شد اما من فهمیدم که همسر عزیزم درمورد من خیلی حساسه و من نباید اونو در این جور موارد تحریک کنم و اینکه طاقت ندارم ببینم کسی داره به عزیزانم حمله میکنه و واقعا خداتو اون لحظه نیرویی بهم داد.

ولی کلا خیلی خندیدم و باخودم حال کردم.

جمعه صبح رفتیم نمایشگاه و 60 تومن کتاب خریدیم. کتابای من: دنیای سوفی- برزخ اما بهشت- دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم- تهوع(از داداشی هم کافکا درکرانه و خانم دلوی رو گرفتم بخونم). عشقم هم 2تا کتاب زبان و یه کتاب مدیریتی خرید. تو نمایشگاه مادرشوهر زنگ زد و گفت یه مفاتیح الجنان براش بخریم.ماهم که از خدا خواسته مونده بودیم کادوی روز مادر براش چی بخریم گفتیم اینو میدیم و قبلا هم گفته بود فلش لازم داره که اونم میدیم.خلاصه تا 2:30 نمایشکاه بودیم بعدش رفتیم رستوران کباب خوردیم(چون دیگه فست فود قدغنه)ورسیدیم خونه با قاشق افتادیم به جون هندونه بیچاره که چقدرم چسبید....شبش گفتیم بریم خونه مادرشوهری واسه تبریک که خونه برادرشوهری بودن(دیگه نمیشه از خونه نوه بیان بیرون.باید دست به کارشم فکر کنم.)گفتیم فردا که شنبه باشه میایم.

شنبه صبح همش منتظر اسمس تبریک از عشق بودم.که ساعت 11 اسمس زد:

خانومی گلم روزت مبارک.امیدوارم زود مادرشی تا روز مادر رو بهت تبریک بگم.بوس

منم جواب دادم:خیلی ممنون.زحمت کشیدید.

اونم جواب داد:منو اذیت نکن عشقم.....  

امکان نداره درروز ما کمتر از 3بار باهم حرف بزنیم تلفنی اما اون روز عشق اصلا بهم نزنگید و منم شاکی حتی اومدم خونه میس ننداختم براش.که اون زنگید و گفت مامانش زنگیده که شب رو یادآوری کنه و گفت میاد خونه باهم میریم خونشون.(منم همین جاشک کردم که نقشه ای در میان است.چون فاصله خونه ماتا اونا 10دقیقه پیاده رویه که معمولا میخایم بریم عشق دیگه نمیادخونه و من میرم وسط راه دم ایستگاه اتوبوس و از اونجا میریم)زنگ رو که زد دقت کردم دیدم هیچی دستش نیستو کاخ آرزوهام ویران شد!

از در اومد تو و یه شاخه گل رز قرمزآتشین گنده شاخه بلند تودستاش بود(من عاشق رزم فقط.اونم رز هلندی گنده با شاخه بلند و بدون تزیین یا فقط روبان) گرفتم و .... بهم گفت که امروز سرش خیلی خیلی شلوغ بوده اما این که زنگ نزده هم نقشه بوده که من فکر کنم خیلی  درجریان نیست!!!!!!!!عشقه دیگه.چیکارش کنم؟

کادو هم بهم پول داد که خودم هرچی دوست دارم بخرم.ولی من اصلا اصلا انتظار پول رو نداشتم آخه خوب میدونم وضع عشقم چه جوریه دیگه.خداییش عشق عزیزم خاطره هیچ مناسبتی رو بدون کادو برام نذاشته.خیلی ماهه.در هرشرایطی.

شب هم رفتیم خونه مادرشوهری اینا و کادوش رو دادیم.پدرشوهری کیک خریده بود. وخبردادن که دوباره میخان برن کیش و معلوم نیست مهمونی کی بشه.که منم گفتم از اول تا 14تیر امتحانامه که اون موقع نندازه مهمونیشو. راحتی هاشم عوض کرده بود به خاطرمهمونی که البته هنوزنیاوردن.بعدم تعریف کردن که نی نی یه کوچولو زردی گرفته و خیلی خوردنی شده و ... بااین حرفاشون دل من و عشقمو پروندن پیش نی نی خودمون.

خونه مامانی جونم هم هنوز نرفتیم اما تلفنی تبریک گفتیم. وسط هفته خیلی سختمون میشه بریم.کادو هم پول میدم.

+دیشب ساعت 2خوابیدم و صبح 5پاشدم اما فوق العاده سرحال بودم نمیدونم چرا! خداروشکر.

+4شنبه هم جواب آزمایشمو میدن میفهمم این وری هستم یا اونوری!!!

+عاشقانه نوشت:عشق همیشگیم اگر من زنم بخاطر مردانگی توست! ممنون که مثل همیشه خجالتم دادی.

+خدانوشت:خدای حافظم خودت محافظ عزیزترین هام باش.

همسرم،پدرم،مادرم،برادرم وخواهرم(وشوهرش) همه زندگی من هستن.پناه به خودت...

فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین.

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme