منِ عاشق و عشقِ من

من از عهد آدم تورا دوست دارم...

سلام دوستای گلم.امیدوارم خوب باشید.منم خیلی خوب نیستم دلیلشم خصوصیه.تو یه پست خصوصی وبارمز جدید برای دوست جونیام مینویسم.بالاخره طلسم شکسته شد واومدم بنویسم از دیروز ماخاستم بیام بنویسم اما همش سرگرم یه کارایی بودم که همونام اعصابمو خط خطی کرد و دیوونم کرد...!

خوب تا جمعه رو که نوشته بودم که خونه مامانم بودیم و فرداش رفتم دانشگاه و 1شنبه هم که دانشگاه و اتفاق خاصی هم نیفتاد.فقط اینکه دندون دردم خیلی شدید بود و 6تا ژلوفن خوردم اون روز و استاد تربیت بدنی دعوام کرد و گفت خیلی اشتباهه.اما داشتم از درد میمردم.دیگه ژلوفن هم روم اثر نداره...شبشم سورپرایز واسه عشق و شمع بازی و ....... (عاشق شمعم.دوستان تولدم نزدیکه ها.پیشاپیش ممنونمچشمک)

1شنبه شب با عشق برنامه ریزی کردیم که فرداش صبح زود منو باماشین ببره بزاره خونه مامانم و ماشینو بزاره همون جا و با اتوبوس بره شرکت(آخه شرکت جای پارک خوب ومطمئن نداره ماشینم که امانته دیگه) .زنگ زدم به مامان که بگم صبح میام اونجا که گفت آجی زنگ زده گفته از صبح بریم خونش.منم با اشاره به عشق گفتم و اونم با خوشحالی شصت بار سرشو تکون داد که یعنی:آره آره حتما برو.(آخه من اصلا بیرون و گردش نمی رم .دوست درست حسابی هم ندارم که بخام هی باهاش برم بیرون.تفریحم همینه که برم خونه مامانم.واسه همین عشق همش میگه تروخدا برو باشگاه بنویس و برو استخر و با آبجیت برو بیرون و سینما و... میترسه افسردگی بگیرم!!!شایدم گرفتمسوال )خلاصه گفتم میام و قرار شد همون برنامه بشه یعنی عشق صبح زود منو ببره و از اونجا یه مسیری رو بابابیی ببرتمون.

صبح2شنبه رفتیم خونه آجی و قبل از ناهار پیاده رفتیم تیراژه(خونشون نزدیکه تیراژست) واونجا چند تا مغازه سیسمونی هست که منم رفتم تو و قیمت کردم و دیدم چقدر قیمتاش خوبه با اینکه همش مارک داربودن(آخه نه که جاریم وسایل بچشو همشو مارک دار گرفته pierre cardin منم از اون موقع همش دنبال مارکم و فکر میکردم اگه بخام مارک دار بگیرم خیلی گردم میشه و مامانیم ازیت میشه اما دیدم نه.مثلا یه سرویس کامل کالسکه که شامل کالسکه،کرییر؛صندلی ماشین،صندلی غذا،تخت کنار مادر اونم از نوع مارک دار انگلیسی یا آمریکاییش میشه 2میلیون تومن که به نظر من خوبه.البته به نظر من!نگاه کن تورو خدا نه به داره نه به باره دارم از چی میحرفم.خلم دیگه! )اومدیم خونه و ناهار و ساعت 5 هم برگشتیم خونه مامانم.شب هم که عشق اومد اونجا.زن دایی (همونی که هنوز نرفیم خونش واسه عید دیدنی)زنگید و واسه 5شنبه شام هممونو دعوت کرد.

3شنبه هم که با ماشین رفتیم و عشق منو برد دانشگاه و خودشم رفت شرکت. انقدر دوست دارم روزایی رو که با عشق میرم دانشگاه.اصلا صبحش یه جوری از خواب بلند میشم .مثلا اینجوری مژه یا اینجوری خنده

سه شنبه شب به عشق گفتم میخام فردا که اول رجبه روزه بگیرم و اونم گفت: نه با این وضع معدت لازم نکرده اصلا میخام ببرمت دکتر معده که ببینم اصلا ماه رمضون میتونی روزه بگیری یانه؟(که منم گفتم برو بابا .فکر کن من ماه رمضون روزه نگیرم.ناراحتآخه من عاشق ماه رمضونم)تازه باید قرصای دندونتم بخوری و ... اما من راضیش کردم....چشمک

کلا هم عادت به سحری خوردن ندارم.خود ماه رمضونم به زور پامیشم.اون روزم سحری نخوردم دیگه.

4شنبه از صبحش حالت تهوع داشتم و معدم میسوخت چون شام هم خوب نخورده بودم اما به عشق چیزی نگفتم.آخه ازم قول گرفته بود اگه گشنم شد بخورم.

دندون دردم که نگو امونمو برید.گشنگیم اصلا به چشمم نمیومد در برابر اون. به دوستم که اونم روزه بود و داشت میمرد گفتم:دارم لحظه شماری میکنم الله اکبر اذانو بگن و من یه ژلوفن بندازم بالانیشخند خیلی درد داشتم.4شنبه ها روز علافی ما تو دانشگاست.یه کلاس دارسم  10تا12 و یه کلاس(تنظیم خانواده) 4تا6 .تو ساعت بیکاری میریم تو خواب خونه(یه جایی درست کردن تو دانشگاه که مکان استراحته و پتو و ..اینا داره که اولین بار من بهش گفتم خواب خونه و دیگه این اسم جا افتاد) و یا حرف میزنیم یا میخابیم .اون روزخیلی کسل بودیم رفتیم بخابیم که دیدم یهو دوستم داره تکونم میده و هی میگه:خانومی پاشو.پریدم گفتن چی شده؟گفت همش آی آی میکردی از درد.ترو خدا برو روزتو بشکن و ژلوفن بخور. دلش برام کباب شده بود. تو دلم گفتم اگه عشق بفهمه طلاقم میده. اومدیم بیرون و باد خورد به کلم بهتر شدم.رفتیم سر تنظیم و بچه ها که خوراکی موخردنو دلشونو با زبون بچه گونه سوزوندم(بچه های کلاسمون عاشق بچگی های منن.همش میگن یه شعر بخون یه سلام بگو یهفحش بده.بایدبرم صدا وسیما.) وسط کلاس هم مامان زنگید و گفت شام بیاید اینجادور هم باشیم.منم با اینکه حالم خوب نبود گفتم باشه.(کلا یه آدمی هستم که هیچ وقت نمیذارم اعضای خانوادم از دردام باخبر بشن و همش جلوشون میگم و میخندم)سر تنظیم هم یه چیزایی یاد گرفتم که تو خصوصی میگم  بهتون!با عشق پارک وی قرار گذاشتم و رفتیم  تجریش دیبای تجریشو دیدم اما چیزی خوشم نیومد و بامیه خریدیم و رفتیم خونه مامان. یه تیکه نون خوردم و ژلوفن رو انداختم بالا و بهتر شدم.

5شنبه صبح زود تا یه جایی با بابا رفتیم و بعدش با اتوبوس رفتیم خونه خودمون. خوابیدیم تا9 پاشدیم رفتیم دندانپزشکی. بخیه هامو کشید و گفت خداروشکر کامل جوش خورده و عفونت هم نکرده. به دکتر گفتن خیییییییییییلی درد میکنه کلازندگیمو مختل کرده گفت طبیعیه.عزیزم جراحی کردی هاااااااا. بخیه هارو که کشید یه کم بهتر شدم و به عشق گفتم بریم میخام کادوی روز مردو برات بگیرم. میخاستم یه کفش خوب براش بخرم.الهی بگردم هیچی برای خودش نمیخاد.همش میگه:تو بخر.سهم خرید منم بردار تو هرچی دوست داری بخر.خیلی ماهه.قبلا تو نارمک یه دونه پسندیده بود رفتیم همونو براش خریدم.شد 60هزار تومن.پولشم خود خودم دادم. از حساب خودم.

گفته بودم که 150بابام ریخت واسه معدلم.100داداشی ریخت واسه معدلم.20داداشی ریخت واسه روز زنم. و پولای خودم که 600 شده بود و میخاستم انگشتر بخرم اما کفش آقاییم مهم تر بود.

واسه اینم زودتر خریدم که تو مهمونی  خونه داییم بپوشه.خیلی هم خوشحال شد عشقم.دوسش دارمقلب بعد ازظهرکه عشق اومداز دانشگاه رفت دوش گرفت و حاظر شدیم رفتیم خونه دایی و خوش گذشت وعیدی هم گرفتیم.دخترشون خیلی ناز و دوست داشتنیه.همه دوسش دارن از بس خانومه.2سالش شده تازه.

جمعه یه کم دیر پاشدیم و من ناهار درست نکردم و ناهار نخوردیم کلا. برنامه ریختیم که شب بریم سپید بگردیم بعدم بریم شام بخوریم که دایی کوچیکه زنگید و گفت میایم خونتون.دیگه پاشدیم جمع و جور و اومدن و گلی از خونه تعریف کردن و کادو هم یه ظرف سفید آوردن. ساعت 10رفتن و ماهم قار وقور. رفتیم و شام بیرون خوردیم و برگشتیم.

شنبه صبح رفتم دانشگاه.نتایج کنکور ارشد اومده بود که من بنابه دلایلی ندادم و یکی دوتا از دوستام هم فکر کردن حتما من چون ندادم کار با کلاسیه اونام ندادن و الان عین چیز پشیمون بودنخنده اما من اصلا پشیمون نبودم. آجی جونم رتبش شد 25 که خیلی عالیه .میخاشتم 1شنبه رو دودر کنم (البته با اجازه همسر) چون غیبتام مونده و حیفه هدر برهچشمک واسه همین آخر شب با عشق اومدیم خونه مامانم که صبح عشق از اونجا بره شرکت و منم بمونم اونجا.

1شنبه ساعت 9پاشدم و کمک مامان کردم سبزی پاک کردم(با اینکه از این کار متنفرم وتو خونه خودم تاحالا این کارو نکردم )بعدشم کارای اعصاب خوردی کردم و حالم کلا گرفتست.شب هم که عشق اومد بهش گیر دادم و گریه و...

امروزم که 2شنبه و بازم یه کم کار اعصاب خوردی کردم مثل دیوونه ها و الانم که مامان خوابه و هنوزم دندونم درد میکنه و فرداهم باید برم دانشگاه.......

+پس موند طلبتون یه خصوصی با رمز جدید درمورد مسئله اعصاب خوردکن من و آموزنده های تنظیم خانواده.

+راستی دوستام  بهم بگید نوشتنم خستتون نمیکنه؟؟؟؟؟؟؟مخصوصا موقع هایی که خیلی طولانی میشه مثل الان؟؟؟؟؟؟مچکرم

+خدانوشت: خدا جونم خودت میدونی که سرچی اعصابم خورده خودت آرامش برام بیار و این فکرای شیطانی لعنتی رو ازم دور کن.فقط تورودارم خدا.

+عاشقانه نوشت: عشق عزیز تر از جونم همه خوشبختی من در تو خلاصه میشه. همه امید و انگیزم برای زندگی کردم خود خودتویی.

..... کنارت زندگی کردن برام آرامش محضهماچ

نوشته شده در دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme